عباس حیدرزاده
 

خاطرات

مجمع عاشقان بقیع قم هر سال روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها به روایت 75روز از طرف خدمت گذاران مجمع در مسجد امام حسن عسگری علیه السلام چهارراه بازار مجلس مفصلی می گرفت، جمعیت زیادی در آن جلسه شرکت می کردند حدود سال 1375ش بود قرار بود بعد از سخنران اول من بخوانم بعد دیگر مداحان، چون دیگران پیش کسوت بودند، که اینطور نشد آقایان دیگر مفصل خواندند، در مرحله آخر میکروفن رو به من دادند، مانده بودم چه کنم، چی بخوانم، همه روضه ها را خوانده بودند، مجلس در اوج بود؛ دو نفر از اساتید قبل از من برنامه اجرا کرده بودند، خدایا چه کنم کمکم کن، خلاصه با توسلات و توکل به خدای متعال میکروفن را گرفتم، یکی دو بیت شعر خواندم بعد از روضه ای که آقایان خوانده بودند استفاده کردم و فن تشبیه را به کار بردم، به نظرم می رسد این جمله را گفتم که: اگه مادر جوانی از دنیا بره و دختر خرد سال داشته باشه زنان فامیل و زنان همسایه میان این دختر رو بغل می گیرن، نوازشش می کنن، اشکاشو پاک می کنن، شاید از اون خونه می برنش که اون صحنه ها رو نبینه، اما مردم کسی نبود زینب سلام الله علیها رو بغل بگیره. این دختر 5 ساله خودش شده بود مادر خونه برادرا رو آرام می کرد به بابا دلداری می داد و... خلاصه حال عجیبی بود و مجلس به اوج خودش رسیده بود.

بعد چند روز حجت الاسلام آقای آل احمد امام جماعت مسجد میدان کهنه من رو دید گفت فلانی روز شهادت مسجد امام حسن علیه السلام چه کردی؟ اون موقع که میکروفن رو بهت دادن، من گفتم فلانی دیگه چی می خواد بگه، همه روضه ها رو خوندن، دیگه چیزی نمونده، ولی خدا کمکت کرد مجلس خوبی شد. بارک الله


 
تمامی حقوق این تارنما محفوظ است